دختری که اسمش «یحیی» بود

پارسال، روزهای آخر سال بود که از بیمارستان تماس گرفتند.

صدای آن طرف خط آرام و سنگین بود. گفتند حال یکی از کودکان بسیار وخیم است و پزشکان امید چندانی ندارند. حتی این احتمال را می‌دادند که تا عید نتواند دوام بیاورد.

گوشی را که قطع کردم، ذهنم درگیر شد. تصمیم گرفتیم چند هدیه کوچک تهیه کنیم و به دیدنش برویم.

وقتی وارد اتاق شدیم، دختربچه‌ای لاغر و رنگ‌پریده روی تخت بیمارستان دراز کشیده بود. بیماری توان زیادی برایش نگذاشته بود، اما هنوز برق زندگی در چشمانش دیده می‌شد.

کنار تختش نشستم و با لبخند پرسیدم:

«اسمت چیه؟»

با همان زبان شیرین و کودکانه‌اش چیزی گفت که برایم عجیب بود.

گفت: «یحیی.»

خندیدم و گفتم:

«تو که دختری! پس چرا اسمت یحییه؟»

دخترک هم خندید. قبل از اینکه چیزی بگوید، مادرش با مهربانی گفت:

«داره میگه زهرا...»

همه خندیدیم.

در آن لحظه نه از بیماری خبری بود، نه از نگرانی‌های بیمارستان و نه از پیش‌بینی‌های تلخ پزشکان. فقط یک کودک بود که با تمام وجودش تلاش می‌کرد با دنیا حرف بزند.

کمی با هم صحبت کردیم. از او پرسیدم چه چیزی دوست دارد.

انتظار داشتم از اسباب‌بازی بزرگی حرف بزند یا آرزوی خاصی داشته باشد.

اما خواسته‌اش ساده‌تر از همه چیز بود.

گفت:

«برام ده تا جاکلیدی بیار.»

همین.

نه بیشتر.

نه کمتر.

ده تا جاکلیدی.

آن روز وقتی از بیمارستان بیرون آمدم، حرف‌های پزشکان هنوز در گوشم بود. همه نگران بودند. همه از شرایط سخت زهرا می‌گفتند.

اما در اعماق دلم چیزی می‌گفت این پایان داستان نیست.

نمی‌دانم چرا.

نمی‌توانستم توضیحش بدهم.

فقط دلم روشن بود.

ماه‌ها گذشت.

روزها یکی پس از دیگری سپری شدند.

و حالا هر وقت به آن روز فکر می‌کنم، لبخندی روی صورتم می‌نشیند.

چون زهرا هنوز اینجاست.

دختری که آن روز خودش را «یحیی» معرفی کرده بود.

دختری که قرار نبود تا عید دوام بیاورد.

امروز می‌خندد، بازی می‌کند، زندگی می‌کند و برای آینده‌اش رویا می‌سازد.

اما این داستان فقط درباره زهرا نیست.

هر روز در بیمارستان‌ها، کودکانی هستند که با سرطان می‌جنگند. کودکانی که آرزوهایشان گاهی به سادگی چند جاکلیدی رنگی است. کودکانی که بیش از هر دارو و درمانی، به امید نیاز دارند.

زهرا یکی از هزاران کودکی است که به ما یادآوری می‌کند هیچ‌وقت نباید زودتر از زندگی، تسلیم شد.

و شاید بزرگ‌ترین معجزه همین باشد؛

اینکه وقتی همه از پایان حرف می‌زنند، هنوز کسی باشد که به ادامه داستان ایمان داشته باشد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *